تبليغاتX
نادان
مرگ اونجاست
تکیه داده به دیوار
انقدر به رنگ ِ دیوار ِ
که دیوار ِ،
دیوار اونجاست
لای درختا
انقدر به رنگ ِ درختاس
که درختاس.
خودکشی یادداشت نمی‌خواد
تیغ می‌خواد

مرگ تکیه داده به تلوزیون
اینقدر به رنگ ِ تلوزیون ِ
که تلوزیون ِ
مرگ نشسته روی مبل
اونقدر به رنگ ِ مبل ِ
که مبل ِ
مرگ از شیر ِ دستشویی می‌یاد پایین
اینقدر به رنگ ِ آب ِ
که آب ِ
مرگ ایستاده کنار ِ آتیش
اینقدر به رنگ ِ کنار ِ آتیش ِ
که کنار ِ آتیش ِ
مرگ توی جوهر ِ خودکارم ِ
اینقدر به رنگ ِ جوهر ِ خودکارم ِ
که جوهر ِ خودکارم ِ

یکی به من سلام داد
منم جوابشو دادم
یکی که اینقدر به رنگ ِ مرگ بود
که مرگ بود
اگه تیغ داشتم
دیوار میومد تو بدنم
درخت می‌یومد تو بدنم
تلوزیون می‌یومد تو بدنم
مبل، آب،
کنار ِ آتیش میومد تو بدنم،
اگه تیغ داشتم
خودم ُ رُژ ِ لب می‌کردم
یا ساندیس
و گوشه‌ی میز که پریده.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 19:58 توسط مسعود مرادی |

تو را می بینم

در چشمانت فرو می روم

دریایست آبیٍ عمیق

غرق می شوم

می میرم

 

تو را می بینم

عطر موهایت مرا می برد

تا آسمان

می افتم

می میرم

 

تو را می بینم

لب های تو

دستهایت

و تمام اجزایت

هر بار مرا در گوشه ای از رویایت

غرق خود کرده

و من می میرم

 

تو را می بینم

از خواب می پرم

تو ...

کاش بیدار نمی شدم

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 12:35 توسط مسعود مرادی |

حسرت یک لحظه بودن

حتی در نیمکت ذخیره ی زندگی

و خستگی دوخته شده ی نگاهم

به جای پای مانده بر روی برف هایی

که ماههاست آب شده اند

مرگ را می خوانم

مرگ که همه جا هست

در کنار خیابان

در میان برف ها

توی جوب

سوار بر بوی گند فاضلاب بیمارستان

همراه همه ی اخرین نفس های بیمار ها

حتی در نگاه دوخته شده ی من

به جای پاهایت

که رفتن تو را

با خنده فریاد می زنند

 (نادان)

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 18:14 توسط مسعود مرادی |

خنده های پلاستیکی ات را می دهم 

به دلقک همیشه گریان خواب هایم

دروغ دوستت دارم هایت را

به روسپی های خیابان پشتی

دست های گرمت را 

به خستگی جای پاهای مانده در برف

موهایت را در باد رها خواهم کرد

چشمانت را اما

همیشه نگاه میدارم

راست می گفتند 

حتی وقتی که مرا نمی خواستی

نادان

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 16:48 توسط مسعود مرادی |

دستِ خودمو گرفتم و بردمش و براش یه هدیه خریدم

اونم منو برد کافه و یه شیرِ داغ مهمونم کرد

من به اون سیگار تعارف کردم

اونم فندکشو در اورد و سیگارمو روشن کرد

من با خودم بر گشتم خونه

اما اون میگه زیاد نمی تونه با من بمونه

احتمالا اونم فراموشی گرفته

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:47 توسط مسعود مرادی |

خدایا

اگه قراره قطار از ریل خارج شه

خواهش میکنم

اون موقعی نباشه که من تو دستشویی ام

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 1:23 توسط مسعود مرادی |

ساختمان ها استحکام کافی ندارند

به خیابان ها پناه ببرید

زلزله می آید

از کوبش پای

کوذکی

که بکارتِ عروسکش از بین رفته

کسی توجهی ندارد

برای آسمان دعا میکنند

...

ویران می شود تمام خواستن های کودکیش

امداد در راه است

راه در دست احداث

ذست در گچ

 

(نادان) مسعود مرادی

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 17:26 توسط مسعود مرادی |

تا صبح بیدار ماندم

تا خورشید را برایت بیدار کنم

حالا برایم صبحانه درست میکنی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:19 توسط مسعود مرادی |

مرغ،تخم مرغ

کاش تخم مرغ از ازل خورده می شد

تا دیگه مرغی نبود

کاش تخم مرغ هارو

 خروس همسایه ی عمه ی پسر خالمینا میخورد

تا دیگه صدای جیک جیک جوجه های زردِ نخیف لعنتی

از تو قفس عمو قاسم در نمی اومد

دیگه نه مرغی بود نه تخم مرغی

دیگه بحث این که کدوم اول بوده، نبود

از همون اولشم معلوم بود که

یکی بود ،یکی نبود

 

 مسعود مرادی(نادان)

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:35 توسط مسعود مرادی |

از پشت پنجره دیدم

که سوار ایستگاه شدی

و از من دور شدی

با خود شهر را هم بردی

با تمام نیمکت هایی

که روزی بر روی آنها

با هم هم مسیر بودیم

و من در قطار

تنها

در هیچ کجا

منتظرم

تا برگردی...

 مسعود مرادی (نادان)

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 10:53 توسط مسعود مرادی |