تبليغاتX
نادان
دستِ خودمو گرفتم و بردمش و براش یه هدیه خریدم

اونم منو برد کافه و یه شیرِ داغ مهمونم کرد

من به اون سیگار تعارف کردم

اونم فندکشو در اورد و سیگارمو روشن کرد

من با خودم بر گشتم خونه

اما اون میگه زیاد نمی تونه با من بمونه

احتمالا اونم فراموشی گرفته

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:47 توسط مسعود مرادی |

خدایا

اگه قراره قطار از ریل خارج شه

خواهش میکنم

اون موقعی نباشه که من تو دستشویی ام

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 1:23 توسط مسعود مرادی |

ساختمان ها استحکام کافی ندارند

به خیابان ها پناه ببرید

زلزله می آید

از کوبش پای

کوذکی

که بکارتِ عروسکش از بین رفته

کسی توجهی ندارد

برای آسمان دعا میکنند

...

ویران می شود تمام خواستن های کودکیش

امداد در راه است

راه در دست احداث

ذست در گچ

 

(نادان) مسعود مرادی

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 17:26 توسط مسعود مرادی |

تا صبح بیدار ماندم

تا خورشید را برایت بیدار کنم

حالا برایم صبحانه درست میکنی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 15:19 توسط مسعود مرادی |

مرغ،تخم مرغ

کاش تخم مرغ از ازل خورده می شد

تا دیگه مرغی نبود

کاش تخم مرغ هارو

 خروس همسایه ی عمه ی پسر خالمینا میخورد

تا دیگه صدای جیک جیک جوجه های زردِ نخیف لعنتی

از تو قفس عمو قاسم در نمی اومد

دیگه نه مرغی بود نه تخم مرغی

دیگه بحث این که کدوم اول بوده، نبود

از همون اولشم معلوم بود که

یکی بود ،یکی نبود

 

 مسعود مرادی(نادان)

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:35 توسط مسعود مرادی |

از پشت پنجره دیدم

که سوار ایستگاه شدی

و از من دور شدی

با خود شهر را هم بردی

با تمام نیمکت هایی

که روزی بر روی آنها

با هم هم مسیر بودیم

و من در قطار

تنها

در هیچ کجا

منتظرم

تا برگردی...

 مسعود مرادی (نادان)

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 10:53 توسط مسعود مرادی |

آن گاه که بادبادک مقتول هواپیما شد

رویای ابر ها را از نگاه تو ...

آن گاه که پشت بام اسیر ماهواره ها شد

طعم ترش ناخنک به لواشک را از لبان تو ...

آن گاه که زمین دُلک، اُتوبان شد

دویدن های کودکیم را با پاهای تو ...

آن گاه که تنهایی هم اُتاقیم شد

با تو بودن را از دستان تو ...

آن گاه که قصه های مادربزرگم قبر شد

شعر های کودکیم را از صدای تو می خواهم

 

مسعود مرادی(نادان)

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 18:45 توسط مسعود مرادی |

زمین تکیه داده است
به نیمکت
 نیمکت به من
من به موهای تو
موهای تو امّا ...


در باد می رقصد
زمین روزی از بند نیمکت
نیمکت از بند من 
رها می شود
من امّا ...


همیشه می رقصم 
در میان

 موهای پریشان تو

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 14:30 توسط مسعود مرادی |

تمام جاده از کنارِ من

بی تفاوت می گذرد

عذاب وجدان نداشته باش

تنها تو نیستی

که از من فرار می کنی!

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 19:51 توسط مسعود مرادی |